انگار اونم فهمیده،ولی به روش نمی آره
آره، خوب که نگاش می کنم دیگه مطمئن میشم
ولی چرا چیزی نمیگه! این سکوتش آزارم میده
خیلی زیـــاد، اونقدر که تموم بدنم تو این گرما یخ میزنه
ولی انگار نمی خواد بفهمه تقصیر من نیست روزگارکه شطرنج باز ماهریه
و داره ماتم میکنه. دیگه نمیتونم به چشماش نگاه کنم بهتره به آسمون نگاه کنم
به یه دنیای دیگه!

پسَرک
پسرک چشماتُ پاک کُن این یه دُنیای ِ دیگه ست
قصرِ رؤیایی ِ ُتو، ُُپشتِ شب موندُشکست
صُبح شُد از زیرِ سَرِت ، کفشاتُ وَردارُ بپوش
بُرو باز تا می تونی ،فال ِ حافظ بفُروش
کوچه ها مُنتظِرن، تا بشکنی سُکوتِتُ
یا بمیر نفس نکِش،یا خط بِزن غُرورِتا
نیازی نیس داد ِبزنی، سکوتِ تُو پُر از صداس
صدای غُربتِ چشات، با گوش ِ مَردُم آشناس
شهرِ فرنگُ آدماش، دوس ندارَن ریختِ تُورا
مُهم تُو نیستی عزیزم، فالاتُ بِفروشُ بُرو
یادِت باشِه که آدما، فال ِبَدُ دوس ندارَن
پُر از یه حجم ِ خالیَن، امّا می خوان کم نیارَن
قصه ی بَدمالِ خودِت، فالایِ خوب رقَم ِبزَن
آدَما حّتی دوس دارَن، به چشماشون دروغ بگَن
حرف نزَن هیچ چی نَپُرس، زندگی صَد ُسؤالِیه
جای ِجوابِ پُرسِشات، مثلِ همیشه خالِی ...
نوشته شده توسط iliya در جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت موضوع | لینک ثابت

۲۵ دقیقه مونده.........
اونا دارن چوبه دار رو علم می کنند. ۲۵ دقیقه وقت دارم............
۲۵ دقیقه دیگه از این دنیا راحت می شم. نگهبانا یکم باهام مهربون شدن
تا لا اقل یکم مزه محبت رو چشیده باشم
می دونی هیچ کس ازم نمی پرسه چه حالی دارم.........
عزیز ترین کسم که تمام زندگیمو به پاش ریختم کسی که الان به خاطرش اینجام می گه:
دوست دارم ببینم چه جوری می میری.....
بهش خندیدم.......تف انداختم تو صورتش......
هنوز 18 دقیقه دیگه وقت دارم.....
وکیلم می گه ببخشید که این پرونده رو باختم.....
حالا کشیک هم اومده.......
داره برام از جهنم حرف می زنه.....
ولی من خیلی سر دمه....
11 دقیقه وقت دارم......
حالا دارن طناب رو امتحان می کنند.....
طناب لعنتی هم امتحانشو خوب پس داد....
4 دقیقه وقت دارم دیگه کم کم دارن امادم می کنند...
.دارم به اسمونا نگاه می کنم فکر می کنم از کجا بالا برم بهتره
همه دارن برام گریه می کنند به جز اونی که باید گریه کنه .....
1 دقیقه وقت دارم.......
حالا دیگه طناب دور گر دنمه و چند لحظه بعد....
رفتم.
رفتم بالا......
دیگه وقت ندارم....
ساقیا پیمانه ایرا لبریز کن هر چه دا ری در دهان سرریز کن
ساقیا می ده که مدهوشم کند بی خبر از حال و بیهوشم کند
ساقیا درد من را درمان نما جرعه ای می در دل ودر جان نما
ساقیا محتاج درمان توام در سرای دل نگهبان توام
نوشته شده توسط iliya در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . يک
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
(یک دو سه)
دو
سه
می پرم
نشد ، دوباره
يک
دو
سه
آب پروازم را به شبدرها گفت
به نظرم غرق شدم
دوباره از سر ؟
نمی دانم شا يد
يا طول نظر کوتاه است
و يا عمق آگاهی
هنوز شقايقهاي آن سوی آگاهی منتظرند
يک
دو
سه
نوشته شده توسط iliya در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
دیدی وقتی که داری با یکی چت می کنی
بعدش اون یه عالمه داره حرف میزنه
تو هم مثلا دستاتو دور خودت حلقه کردی و هیچی تایپ نمی کنی
فقط داری نیگا می کنی که اون چی داره مینویسه هی تند تند
بعدش اون حرفش که تموم میشه منتظر میشه که تو یه جوابی عکس العملی چیزی از خودت نشون بدی
بعدش هی هرچی منتظر میشه ولی تو هیچی نمیگی
بعدش میگه الو؟
میگه هووووو!
میگه کرره خر چرا جواب نمیدی؟
میگه مردی؟
میگه BUZZ!!
بعدش تو هنوز هیچی نمیگی و فقط داری نگاه می کنی
یا اینکه مثلا تلفن کرده بهت
بعدش داره حرف میزنه تو یهویی ساکت میشی و هیچی نمیگی
میگه الو؟
هستی؟
قهر کردی؟
چی گفتم مگه؟
هو الاغ
قطع کردی؟
الو بابا!
بعدش تو هیچی نمیگی، فقط داری گوش میدی
ساکته ساکت
من عاشقه این جوریام

دلم عجیب سر به هواست
شاپرک را ندید
عجیب سر به هواست
وقتی نگاه می کنم لحظه ها را
می بینم
اسبها مست
افسارها گریخته
یالها پریشان
و زینها بر شاخ گاو استواری می آموزند
و برگ ها به دنبال رستن
روزگار ، خرچنگ واری است که
)کج می رود اما راست(
نوشته شده توسط iliya در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
مرده شور هر چی عیده ببرن خوب شد که تموم شد
دیگه داشت سرم سوت میکشید از این همه شلوغی خسته شدم،واقعا قاطی کرده بودم
خدایا به خاطر سکوتت ممنونم واقعا تحملش سخت بود
قسمت جالب ماجرا این بود که کامپیوترم مثل خودم قاط زد و خراب شد
ولی تازه دارم نفس میکشم چقدر حال میده...
دارم از تنهاییم لذت میبرم
سکوت ، سکوت و باز هم سکوت...
کسی مزاحم نشه

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر تَرک مثل توومن نمیشن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت
خدارا چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور دنیا را بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم توهم جدا منم جدا
ماه من غصه نخور (ما میرسیم به همدیگه)
نوشته شده توسط iliya در جمعه 23 فروردین1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
پسرک گوشه اي ايستاده بود و با قوطي حلبي که در دست داشت ذرات کثيف و گل آلود برف را
توي فاضلاب مي ريخت
...
....
.....
کمک مي کرد بهاربيايد

من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
در زیر فریاد شهر
پوستم ترک خورده است
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
یعنی درد
چنار کنار بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
من از سکوت
از
این موج های پایکوبه های غربت وحشی
این دشنه ها
این مرگ ها
حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
هرگز ترس نخواهم داشت
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
بگذار تا ترانه های من
تنها برای من بمانند و
بس
من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام
تنها برای آن کسی که لایق است

لحظه ها چه تند تند میان و میرن و هر لحظه نزدیکتر میشیم به بهار
دیگه دارم به ساعت شنی نگاه میکنم اونم داره لحظه شماری میکنه
قراره دوباره همه چی از سر شروع بشه از اون اول اول منم همینطور
زود باش ساعت شنی وقتشه :

ايينه هاي باغ تماشـــــــــا هنوز هست راهي به سمت كوچه دلهــا هنوز هست
درها اگر چه بسته به روي نگــــاه ماست صد پنجره براي تمـــاشا هنوز هست
بايد كه چشم خويش گشود و دوباره د يـد غير از سراب جاده و دريــــا هنوزهست امروز اگر تازه كني شيوه نــــــــــگاه فرصت براي د يــــدن فــــــردا هنوز هست
با يك نگاه تازه جهـــــــان ديدني تر است چشم دلــــــــــي براي تو آيا هنوز هست باور كـــــنيد فرصت د يـــــدار مي رود دم راغنيمت است كه با ما هنــــوز هست
خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر.
خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند.
خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد.
خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد.
خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود.
خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.
خدایا! بر من لطفت را بباران.
خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.
ویادمان باشد:
*لطف خدا بیشتر از جرم ماست*
نوشته شده توسط iliya در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت موضوع | لینک ثابت

نيمه شب كوبيد به در،گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است.
مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه است.
گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است.
قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است.
گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است.
مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين جوان پاك است و تقصير دل ديوانه است.
گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است.
بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است !
گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع، بي گناهم چون اسير اين دل ديوانه است.
لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند . پاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است.
گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و مدرك نيست.
بعد طبق اصل بند 5عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است.
با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است.
گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است.
گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است.
از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين جوان صدمرتبه ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم، هر كس در اين كاشانه است ،
چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
معلوم شد ديوانه است ... ديوانه است...
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در كف مستی نمیبایست داد

نوشته شده توسط iliya در جمعه 10 اسفند1386 ساعت موضوع | لینک ثابت

تولد
هر انسانی که بدنیا می آید برای یافتن گمشده ای می آید که رسالت اوست . من هم چیزی را گم کرده بودم که نمی دانستم چیست . بارها و بارها اتفاق می افتاد که احساس می کردم آن را یافته ام ، زمانی در لذت های حقیقی و نا حقیقی ام ، زمانی در نوشتن هایم ، زمانی در آموختن علم ، زمانی در جسارتم برای بد بودن ، زمانی در شعر و زمانی در تــــــو
تمام روز را راه می رفتیم
تشنه ، خسته ، پشیمان از زندگی
به دیواری رسیدیم غیر قابل نفوذ
گفتند آن سوی این سد عظیم آرزوها بر آورده می شوند
او تمام رموز عبور را به من آموخت
و گفت : گاهی شایسته ها مجال نمی یابند
توانستن و نرسیدن را بیاموز،
وقت باز گشت است !!!!!

برف، برف، برف و دیگر هیچ...
آنچه سپید است دل عاشقان است و دفترهای کهنه ی خاطرات،
وگرنه دیگر همه سرماست اینجا.
می دانم،
تا صبح جز یخ نخواهد ماند بر زمین،
جز یخ نخواهد ماند بر دل عاشقان

لبخند زدی و آسمان آبی شد*
شبهای قشنگ وسرد مهتابی شد*
پروانه پس از تولد زیبایت*
تا آخر عمر غرق بی تابی شد*

امروزهرچی خاطره ی تلخ دارم میریزم تو یه جعبه، عطر قدیمیم را هم میذارم داخلش، درش رو محكم می بندم. جعبه رو به گوشه ای تاریک از ذهنم می برمم.
یه عطر جدید میخرم،میرم حموم و خودم رو خوب می شورم،لباسهای تمیز و نو میپوشم.
عطر جدیدم رو انقدرمیزنم تا خوب حسش کنم،میرم رو پشت بوم خونمون. به آسمان آبي نگاه میکنم، خيلي بزرگه، مثل یه سقف همیشه بالای سرمه. حالا به روبرو نگاه میکنم، یه دشتي بزرگ پر از ساختمون ویه جاده طول ودراز مي بينم با آدمای جورواجور. آینده ام مثل روبرومه نمی دونم توش چه خبره.