تبليغاتX
داشتن یا نداشتن

داشتن یا نداشتن

با مدعي محال است اسرار عشق گفتن
باتلاق

یه مدت بود داشتم فرو میرفتم تو باتلاقی که خودم درستش کردم

هر کاری هم میکرم نمیتونستم خودما بالا بکشم لحظه به لحظه

منا میکشید پایین تر از خدا کمک خواستم اونم فکر کنم داره کمکم میکنه

آخه الان یه کمی اومدم بالا رو به آسمون فقط هنوز میترسم که نکنه دوباره

منا تو خودش غرق کنه

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعتتوسط iliya |
سه سالگی

دقیقا سه سال قبل تو مهر ماه شروع به نوشتن کردم و اون روز اولین روز زندگی وبلاگم بود

 چه زود سه سال گذشت با همه خوبیها و  بدیهاش فکر نمیکردم سه سال بنویسم

اما امروز خوشحالم که هنوزم لااقل ماهی یه بار اتفاق اون ماه را مینویسم

و این یه خاطره هست که مطمئنم بعدها کلی از خوندنشون لذت میبرم

 و به خودم میگم واقعا این من بودم که این اتفاقا واسم افتاده و اونا را نوشتم،

آره مطمئـن بـــــــــــاش

پاییز اگر آمده باشی،
برگها زرد شده اند دیگر،
از واهمه ی خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند.
پاییز اگر آمده باشی،
یادمانی از بهار نمی یابی،
که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است.
برگهایی که با بهار آمده بودند،
با پاییز رفتند.
پاییز اگر آمده باشی،
زمستان در انتظار تست،
می رسد پیش از آنکه امید به بهاری باز جوانه زند.

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعتتوسط iliya |
بای بای فیزیک

موفق شدم تغیر رشته بدم این دوتا درس را نمره عالی گرفتم

و باز هم ادامه راه ولی کار سختی بود اما کافیه من اراده کنم

تمومه

ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ، قصر پر نور است

 

+نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعتتوسط iliya |
ای شعر....

چرا دیگر نمی آیی به ذهن خسته ام ای شعر
چرا دیگر نمیگیری سراغی ازدلم ای شعر

چراغم..

شعله ام..

شمع ام.. 

ولی دیریست خاموشم
ببین در خرمن جانم  دگر بار آتشی ای شعر
کتاب حرفهایم ز مشق عشق خالی ماند
قلم در دست من اینک صدایت میزند ای شعر
سکوت سرد تنهایی شکسته قامت طبعم
و من هرشب ز عمق دل تو را می خوانمت ای شعر

سخن بسیار،ذوق اندک

و من سرشار از اویم

چه سازم چاره ای امشب

تو خود بامن بگو ای شعر

+نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعتتوسط iliya |
چقدر؟

بگو برای پریدن چقدر باید داد؟                برای خوب دویدن چقدر باید داد؟

به بارگاه خدا میبرند روح مرا                  برای دیر رسیدن چقدر باید داد؟

درون گور خودم را به چشم می بینم           در آرزوی ندیدن چقدر باید داد؟

مرا از این قفس زندگی رها نکنید              بخاطر دیر رسیدن چقدر باید داد؟

میان بودن و رفتن کدام سهم من است         برای قرعه کشیدن چقدر باید داد؟

بدان گرگ صفت نیستم من انسانم              ولی برای دریدن چقدر باید داد؟

در این زمانه که نان آبروی انسانهاست       برای قلب خریدن چقدر باید داد؟

صدای پای نبودن سکوت قلب من است       برای نغمه شنیدن چقدر باید داد؟

درون سینه اگر جای زندگی خالی است        بگو برای طپیدن چقدر باید داد؟

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعتتوسط iliya |
زمان

بعضی از درداست که فقط با گذشت زمان آروم میشه

اما وقتی یادت میافته قلبت آتیش میگیره

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار ،

سحر نزدیک است

 

+نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعتتوسط iliya |
دلگیرم

یکشنبه 13/2/88 خوب و خوش و خندون با یکی از دوستام دانشگاه بودم البته

آخرای وقت یه احساس دپرس بودن شدید بهم دست داده بود.

دوشنبه 14/2/88 از نصفه شب دلم شروع کرد به درد گرفتن واسه همین

قرار فردا را که باید با دوستم میرفتم دانشگاه لغو کردم.

سه شنبه 15/2/88 صبح زود از شدت درد و تهوع شدید رفتم دکتر چنتا آمپول و

سرم نتیجه اون بود دکتر گفت یه نوع ویروسه اما بهتر نشدم و بعد ازظهر دوباره

به همون دکتر مراجعه کردم اونم گفت باید بری اورژانس منم رفتم اونجام دوباره

چنتای دیگه آمپول و سرم وصل کردن اما دردم ساکت نشد واسه همین یه مرفین

بهم زدن و بستری شدم دوباره بعد نیم ساعت درد شروع شد تا شب که دکتر خاتمی

که متخصص بود اومد و منا دید و بعد از اینکه دلم را چند بار فشار داد گفت آپاندیس و

احتمالا ترکیده،چرا دیر اومدی؟ منم گفتم از صبح رفتم دکتر اما متاسفانه تشخیص

ندادن،خوب بستریش کنین صبح زود عمل میشه.

چهارشنبه 16/2/88 وای چه عملی به قول خود دکتر که خیلی سخت بود واسه اینکه

ترکیده بود چهارروز بخیه نزدن و من را انتقال دادن به ICU ؛هر روز میرفتم اتاق عمل

و بعد از بیهوشی شکمم را شستشو میدادن واقعا روزای سختی بود مثل یه کابوسه

که ولم نمیکنه و هر شب میاد به خوابم خیلی اذیت شدم ،خیلی خستم،خیــــلی

خــــــــــــــــــدا مگه چیکار کردم؟

 

این همه رنجی که دنیا بر سر ما میکند

 غیر ما هر که باشد ترک دنیا میکند

+نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعتتوسط iliya |
دیدن

آنچه من می بینم
ماندن
دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است
،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .

گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست .

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعتتوسط iliya |
دلم می خواهد

پلک هر پنجره را باز کنم تا همه جای اتاق،روشن شود

بروم و با سحر گاه عکس بگیرم

من دلم می خواهد بروم اسم بنویسم در مدرسه خوبیها

تا دلم مثل بهار از گل عاطفه لبریز شود

و بچینم همه را و به دل آدمها هدیه کنم

من دلم می خواهد

دشمنی را یکجا جمع کنم

و بریزم در رود که با خود ببرد

بروم بین دل و آینه ها پل بزنم

من دلم می خواهد بروم به شهر مهربانی ها

تا سوغات همیشگی محبت را بیاورم

من دلم می خواهد بروم...

ای فرشته تنهایی !

آیا با من می آیی؟

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعتتوسط iliya |